من راستش تیزاب ِ سلطانی با سرب ِ داغ

یادمه 5 یا 6 یا 7 یا 8 سالم بود . بعد روی انگشت ِ کوچولو ِ دست ِ راستم یه زیگیل در اومده بود :| (چرا اون شکلی نگا می کنی خوب پیش میاد .)

بعد مامان بزرگم تا زیگیلرو دید رفت یه نخ وصل کرد به زیگیله یه نخ به دستگیره ی در می خواس درو ببنده باز کنه که کنده شه اون وقت یهوییی خیلی یهویی مامانم اومد نذاشت .

یه دفعه دیگه ام دندونم رو که لق بود می خواست با همین شیوه بکنه .

کودکی ِ پر دردی داشتم خلاصه .

 

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
mati

سلام لیلا خانم شیمیدان چه کودگی ای ؟ چه مادر مهربونی خوبه نجاتت داد وتی چرا این متنو نوشتی؟؟؟؟برام سواله .. به منم سری بزن

سارا بانو

سلام دیوونه! یا علی چه مامان برگ ترسناکی داری....... چ کابوسی داشته برات رخ می داده...... [نگران][اضطراب]

کنتس مالت و کریستال

این پست منو یاد اون لحظه ای میندازه که خواهرمو گاز گرفتم بلند شدم دیدم خودم اومدم عقب دندونم مونده رو بازوی خواهرم و بعد 1)[شرمنده] 2)[خنثی] 3)[سوال] 4)[تعجب] 5)[نگران] 6)[گریه] و بعد : اسمایلی کینگ کنگ

نیمچه

+خیلی خوبه که جوانان نسل جدید هنوز از واژگانی مانند "تیزاب سلطانی" بهره میگرند(در ژست استاد کزازی) ++خدا رو شکر که مادربزرگتون با وسیله ای به نام انبر آشنایی ندارند!